سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

عکسای سامانی

سلام گلم.خوبی مامان؟ چنتا عکس دارم برات تو ادامه مطلب همونجا زیر هر عکس برات توضیح میدم عزیزم پس عکسا تو ادامه مطلب منتظرتونه اینم اولین عکسته تو بیمارستان روز اولی که اومدیم بافق تو بغل عزیزی اینم یه نما از گریه هات اینم یه خواب ناز و خوشگل با کلاه آشپزی اینم اولین حمومت.عافیت باشه عزیزم پنج روزت که بود خودت شیشه می گرفتی می خوردی ،مردی شدی واسه خودت ...
6 ارديبهشت 1391

واکسن دوماهگی

سلام نفسم الهی مامانت پیش مرگت بشه دیروز بردیمت درمانگاه که واکسن دوماهگیتو بزنیم باید دو روز قبل می بردیمت که نشد وامروز بردیمت. ازدیشب خواب نرفتم خیلی می ترسیدم همه میگن که خیلی درد داره . عزیزم چاره ای نداشتیم و باید می بردیمت. من وباباوعزیز همراه هم رفتیم درمانگاه وقتی که می خواستن که واکسنت رو بزنن من رفتم بیرون عزیز پاهاتو گرفت تا راحت تر واکسن بزنن .منم اون بیرون گریه می کردم .      وقتی تموم شد از بس گریه کرده بودی خوابت بردو توخواب هی ناز می کردی الهی من فدات بشم . الانم تو بغل بابایی هستی ومدام داره تکونت می ده یکم که مکث می کنه شروع م...
6 ارديبهشت 1391

به دنیا اومدن پسرعمه ات

  سلام تاج سرم 15 فرودین یه کوچولو ی دیگه اومد توخانوادمون خیلی نازه. شکل صورتش مثل دختراست من که میگم می خواسته دختر بشه ولی پسر شده اسمشم گذاشتن آقا پویا.  اینو بهت بگم که تو بزرگتری و اولین نوه خونه باباجان واولین نتیجه خونه مادرجون هستی. انشاا... که هوای همدیگه رو داشته باشین و پشت هم باشین و صحیح وسلامت باشین.     عکسا تو ادامه مطلب منتظرتون عکس اولین روز پوبا دربیمارستان وای آقا پویا این جور نگاه بچه ام نکن می ترسه بیا دیدی گفتم ،حالا قبافه حق به جانب گرفتی  ای  شیطون به زور پستونک آرومش کر...
6 ارديبهشت 1391

سیزده بدر

سلام جیگر مامان  اولین سیزده ات بدر، دشمناتم دربدر خوب عزیزم برات بگم از روز سیزده با فامیلای بابات رفتیم خونه باغ عباس خاله.        بعد ازناهار عمو مهدی و زن عمو رفتن تو باغ تاب وصل کردن و ما هم کلی تاب بازی کردیم. بعد ازاون هم رفتیم تو گندم زارو کلی عکس گرفتیم وای که چه عکسایی گرفتیم ولی حیف شد!  بگو چرا؟ آخه دوربین دست عمو مهدی بود اونم عکسا رو ریخته بود روی فلش ویروسی . عاقبت این فلش : پاک شدن عسکا     ( خدا بگم این عموی بی حواستو چیکارکنه،راستی گلم عکسای سفره هفت سینم بود حالا میگی چی بگم به این عموت  )  ...
5 ارديبهشت 1391

ختنه کردن سامان

 سلام گلکم روز دوشنبه که 13 روزت بود قرارشد ببریمت که ختنه ات کنیم خیلی می ترسیدم آخه دلم نمیومد،گناه داشتی. من ومامان جون وخاله بتول وآقاجون وباباجون همراه هم رفتیم مطب دکتر . وای نمی دونی که چه حالی داشتم وقتی که بردنت تو اتاق دیگه گریه من شروع شد تا اینکه ختنه ات تموم شدورفتیم تو ماشین. به قول باباجان من بیشتر ازتو گریه کردم (آخه طاقت ندارم ببینم عزیزترینم داره درد می کشه). شبشم مامان جان برای مراسم ختنه کردنت کله پاچه درست کرده بود که همه کنار هم باشیم.   انشاا... که هیچ وقت مریض نشی عشقم.       ...
5 ارديبهشت 1391

اولین عیدت مبارک

  سلام دوردونه مامان پسرعزیزم امسال بهترین عید من وبابایی بود بخاطر که خدا به ما عیدی داده بود اونم یه پسر نازمثل تو، تویی که عزیزترین موجود زمین برای ما هستی. خوشحالم که سال جدید رو 3تایی با هم شروع می کنیم. روز عید  خونه مامان جون بودیم خاله وجیهه ودایی سجاد هم بودن وقتی سال تحویل شد باهم رفتیم خونه دایی محمد (همون باباجان خودت) همه اونجا بودن بعد ازعید دیدنی هم برای ناهار رفتیم خونه ننه آقا.راسی عزیزم کلی هم عیدی جمع کردی . انشاا... همیشه سالم وسرحال وسربلند باشی.   خیلی دوست دارم   ...
5 ارديبهشت 1391

اولین ورود سامان به خونه

سلام نفسم ظهر شنبه بابایی وخاله وجیهه اومدن دنبالمون که بریم بافق ،من ومامان وسیله ها روجمع کردیم  وقتی که ناهار رو نوش جان کردیم رفتیم شما رو تحویل گرفتیم . پرستار بخش وقتی که عکست رو دید گفت چقدر عکش خوشکل شده منم درجوابش گفتم  پسرم خوشکل بوده که عکسشم خوشکل شده ، بنده خدا دیگه هیچی نگفت و رفت. بابایی هی زنگ می زد که چرا نمیاین آخه می خواست تو رو ازنزدیک ببینه وبغلت کنه . وقتی که دیدت گرفتت تو بغل وکلی بوست کرد ما روهم دیگه از یاد برده بود. شما هم از یزد تا شهرک صنعتی بافق شیر خوردین ماشاا... به این خوش اشتهاییت مادر.   آقاجون هم هی زنگ...
4 ارديبهشت 1391

خاطره بدنیا اومدنت

   سلام عزیزترینم خوبی گلم,عزیز مامان  چهارشنبه (90/12/03) وقت زایمانم بود که ما  یعنی من وبابات واقاجون ومامان جون وهمسایه مامان جان آمنه خانم عصر چهارشنبه  رفتیم یزد.         مامان جونت خیلی بی دله به خاطر همین همسایشون و آورد تا پاداریم بکنه. وقتی رسیدیم بیمارستان دکتر گفت فردا صبح بیام تابستری بشم ماهم شب رفتیم خونه دایی محمد خوابیدیم ساعت نزدیک 3 بامداد بود که دیگه طاقت نداشتم رفتیم بیمارستان (آخه می خواستی زمینی بشی) . ساعت 10:55 بود که من وبابات برای اولین بار بچه دار شدیم . ساعت 12:30 بود که آوردنت ...
3 ارديبهشت 1391